كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

184

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

همراهى انسان‌ها نمىتواند تكيه كند و به درستى درك كرده كه پشتيبانى به جز « اللّه » وجود ندارد . به نظر مىرسد كه خداوند بلافاصله به او پاسخ مىدهد ، آنگاه كه عداس ، غلام بچه ، با بشقاب انگور وارد مىشود . غلام بچه ، فردى مسيحى از مردمان نينوا شهرى در عراق متمدن بود و بسيار متعجب شد كه اين عرب قبل از خوردن انگور از خدا خواست كه صاحب بشقاب را رحمت كند . محمد ( ص ) هنگامى كه شنيد غلام بچه از اهالى نينوا ، شهر يونس نبىّ ، است بسيار خوشحال شد و به او گفت : « من نيز پيامبرم ، بنابراين برادر يونس هستم » . عداس چنان متحير شده بود كه شروع به بوسيدن سر و دست و پاى محمد ( ص ) نمود درحالىكه عتبه و شيبه در ناباورى كامل از دور تماشا مىكردند . اين هم نمونه ديگرى از نفوذ نامرئى محمد ( ص ) در جوانان بود . حال ديگر محمد ( ص ) كمتر احساس تنهائى و بىكسى مىكرد ، چون فردى از اهل كتاب پيامبرى او را احساس مىكرد ، موضوعى كه اعراب حجاز قادر به درك آن نبودند . در راه بازگشت به منزل ، آرامش بيشترى پيدا نمود ، زيرا با گروهى از جنّيان برخورد كرد و قرآن را بر آنان قرائت نمود و آنها شيفته كلام قرآن گرديدند . 5 ولى پناه بردن به خداوند به معناى كنار گذاشتن حمايت بشرى نبود . قرآن تصريح مىكند كه مسلمان‌ها بايد نهايت تلاش و كوشش را براى پيشرفت خود به عمل آورند و به هيچ‌وجه با تنبلى كارها را صرفا به خدا وانگذارند : به راستى تا قومى در روش خود تغيير ايجاد نكند خداوند راه آن قوم را تغيير نمىدهد . 6 اين آيه‌اى است كه امروز اكثر مسلمانان براى تغييرات اجتماعى - سياسى خود به آن اتكا مىكنند . محمد ( ص ) پيش از ورود به شهر براى سه تن از رؤساى طوائف آن شهر نامه نوشت و در آن تقاضا كرد تا او را به عنوان هم‌پيمان بپذيرند . اگر قريش از قصد او براى مهاجرت به طائف باخبر مىشد ، مسلما موقعيت او در مكه خطرناك‌تر مىگرديد . ابتدا دو رئيس ، اخنس بن شريق از طائفه زهره ، و سهيل ابن عمر از طائفه عامر ، هر دو به دليل رعايت اصول قبيله‌اى از قبول سر باز زدند ، 7 اما نفر سوم ( مطعم ) ، رئيس طائفه نوفل ، كه براى برهم زدن تحريم مبارزه كرده بود ، محمد ( ص ) را تحت حمايت خود قبول كرد و او بدين وسيله اجازه ورود به شهر را يافت .